تلخ ، مثل شوکران

بعضی وقتا پشت یه شوخی ساده می تونه حقیقتی تلخ نهفته باشه ...

 

خجالت نمی کشم بگم یه ساعته دارم گریه می کنم ، اونم با صدای بلند .

کاری که به جرات می گم تا به حال نکرده بودم . حتی موقع رفتن همیشگی عزیزترین هام ..

همیشه فریادی از عمق وجودم پر می کشید ، به گلوم می رسید و می شد بغض بی صدا ..

فقط اشک بود و بس ..

ولی امشب ، نه ...

شاید هیچوقت ، هیچکی ندونه تو این یه ساعت چی گذشت .

کابوس بود ..

گریه کردم ، نه آروم . گریه کردم با صدای بلند هق هق ! تا تو بشنوی ..

صدای تنهایی ..

داد زدم تا بشنوی ، صدای دلتنگی ..

نه ! وقتی دلم تنگ بود فقط بغض کرده بودم .. وقتی دلم گرفت ، داد زدم .

حس غریبیه تو یه قدمی جایی باشی ولی فکر کنی هرگز بهش نمی رسی .. من حس کردم، این

 حس غریب رو !

تا مغز استخوان یخ زدم ، نه از سرما هوا .. از سرما تنهایی حضور در جمع !!

یه لحظه بود ،

گوش دادن به صدای سکوت شب... فقط سکوت بود و بس.

حتی نمی تونستم صدای خستگیمو به گوش تنها تکیه گاهم برسونم شاید کمی آروم بگیرم ..

گم شدم ..

چقدر طول کشید .. یک ساعت یا کمی کمتر یا بیشتر ..

به من سالی گذشت ...

 

تو آینه نگاه می کنم ، یه غریبه است .. خسته ! غرق در فکر .. چی گذشت ساعتی پیش، آیا ؟!

 

 

تمام لحظه های سکوتم رو با هیاهوی صدای دلم سپری می کنم ..

/ 5 نظر / 5 بازدید
بابا لنگ دراز

سلام به هیچ کس !!! ماه ها بود اینجا نیومده بودم . دقیقا یادم نیست ولی میدونم که تولدت خیلی نزدیک داره می شه . ممنونم که بعد از اووون همه بدی که از من دیدی ولی باز تولدمو تبریک گفتی .[ماچ] پیشا پیش تولدت مبارک .خیلی دوست دارم بدونم کجایی و چی کار می کنی . مراقب خودت باش . بابا لنگ دراز [چشمک]

مریم

ای خدا ! الهام ! خوبی ؟!

افتخاری

آنچه از دل بر آید بر دل نشیند

شیرین

ناراحت شدم الهام جون[ناراحت]