باور

فکر می کنی چه حالی می شی، اگه وقتی یه جایی که توقع نداره باشی، بدون طرح قبلی حضور داشته باشی و بشنوی هر چی رو که نباید می شنیدی؟!...

شنیدم و شنیدم بدون اینکه صدام در بیاد ..

از روی کنجکاوی..

 به خاطر شیطنت...

  نه!!..

چون توان حرف زدن نداشتم ،چون دلم می خواست..

کاش هیچ وقت اتفاق نمی افتاد...

یه لحظه همه جا رو تار می بینی، چشمات می سوزه ، حتی نمی تونی نفس بکشی، فقط می خوای هیچی نشنوی، هیچی..

یه لحظه چشمات رو ببند..

می دونم الان هزار جور تصور داری، شاید حتی خاطره های مشابه واست تکرار بشه..

ولی این لحظه به تنهایی مهم نیست..!

وقتی حالت بد تر میشه ، که در جای دیگه که بودنت مانعی نداره، می بینیش..

داره بهت لبخند می زنه.. ازت استقبال می کنه..

حالا دوباره چشمات رو ببند، ببین اون موقع چه حسی داری..

هیچی نگو!!

چون حالا توام باید لبخند بزنی ..

 

" دنیای غریبیست نازنین، به اندیشیدن خطر مکن.. "

/ 4 نظر / 4 بازدید
گلناز

[سوال] برام پیش اومده ولی هیچوقت اونقدر خوددار نبودم که بالاخره به روی طرف نیارم [خنثی]

مریم

چه تفاهمی الی جون... دارم خفه می شم به خدا... وای چقدر مردم پر رو ان ... اگه من باهاش این کار رو کرده بودم الان به قتل رسیده بودم [افسوس]

مریم

هی بچه دل ما هم برایتان تنگیده! مثل اینکه قراره هفته دیگه هم رو ببینیم !

آیدا

چرا اینقدر غمگین می نویسی.اعصاب آدم خط خطی میشه. تو رو خدا سخت نگیر.[گل]