پوزش

گفته بودم پیش از این ها : دوستی ماند به گل

دوستان را هر سخن.. هر کار .. بذر افشاندن است

در ضمیر یکدگر

باغ گل رویاندن است

گفته بودم .. لیک.. با من کس نگفت

خاک را از یاد بردی!خاک را

شوربختی بین که با آن شوق و رنج

؛ در زمین شوره.. سنبل ؛ کاشتم!

گل؟؟

چه جای گل .. گیاهی بر نخاست

در پی صد بار بذر افشانیم

باغ من .. اینک بیابان است و بس

وندر آن من مانده با حیرانی ام !

پوزشم را می پذیری ..

بی گمان

عشق با این اشک ها .. بیگانه نیست

دوستی بذری ست .. اما هر دلی

در خور پروردن این دانه نیست ....

/ 2 نظر / 2 بازدید
ياسمن

:( مال فريدون مشيری نه؟ تقريبا دو هفته پيش خوندمش ... و می خواستم من هم بگذارمش تو وبلاگم ... اما به جاش يه چيز ديگه تو همين مايه ها گذاشتم .. يه ذره رقيق تر!

مريم

عجب !!!! دو تا از دوستای آدم از اينا بنويسن تو وبلاگشون آدم به خودش شک می‌کنه ۱