بابا لالا نکن ...

سراپا درد ، افتادم به بستر

تب تلخی به جانم آتش افروخت،

دلم ، در سینه ، طبل مرگ میکوفت،

تنم ، از سوز تب ، چون کوره می سوخت،

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

ملال از چهره مهتاب می ریخت،

شرنگ ، از جام جان ، لبریز می شد،

به زیر بال شبکوران شبگرد،

سکوت شب ، خیال انگیز می شد.

 

چو ره گم کرده ای در ظلمت شب،

که زار و خسته واماند ز رفتار

ز پا افتاده بودم ، تشنه ، بی حال

به چنگ این تب وحشی گرفتار

 

تبی آن گونه هستی سوز و جانکاه

که مغز استخوان را آب می کرد

صدای دختر نازک خیالم

دل تنگ مرا بی تاب می کرد:

 

- " بابا ، لالا نکن ! " فریاد می زد

نمی دانست بابا نیمه جان است

دختر کوچکم باور نمی کرد

که سر تا پای من آتش فشان است

 

مرا می خواست تا او را ، به بازی

چو شب های دگر ، بر دوش گیرم.

برایش قصه شیرین بخوانم

" به پیش چشم شهلایش بمیرم ! "

 

- " بابا ، لالا نکن ! " می کرد زاری

به سختی بسترم را چنگ می زد

ز هر فریاد خود ، صد تازیانه

بر این بیمار جان آهنگ می زد.

 

به آغوشم دوید از گریه بی تاب،

تن گرمم شراری در تنش ریخت!

دلش از رنج جانکاهم خبر یافت،

لبش لرزید و حیران در من آویخت.

 

مرا با دست های کوچک خویش

نوازش کرد و ، گریان ، عذرهاگفت

به آرامی چو شب از نیمه بگذشت،

کنار بستر سوزان من خفت!

 

شبی بر من گذشت آن شب ، که تا صبح

تن تبدار من ، یک دم نیاسود

از آن با دخترم بازی نکردم

که مرگ سخت جان ، همبازیم بود!

 

 

/ 5 نظر / 6 بازدید
ماهان

...

Farid

خيلي قشنگ بود. اگه ممكنه منبع و مرجع شعرها رو هم بنويس.

manirazavi

سلام جالب بود شعر ميگی نه؟ ياد اين شعر افتادم که در متون سال اول دانشگاه چاب شده بود به مغرب سینه مالان قرص خورشید نهان می گشت پشت کوه ساران بقيه اين بيت يادم نيست اين شعر راجع به جانفشانی اقای جلال الدين خورازمشاه در هنگام حمله مغول به ايران است