عجب دنيايست...

 

   

   حال دنیا را پرسیدم من از فرزانه ای

 <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

                گفت یا باد است یا خواب است یا افسانه ای

 

                        گفتمش اینان که می بینی چرا دل بسته اند!؟

 

                                    گفت یا خوابند یا مستند یا دیوانه اند.....

 

/ 2 نظر / 3 بازدید
كريم

نمي دانم چرا همه رودهاي جهان به قلب من مي ريزند و همه پرنده هاي عالم در قفسه سينه من به پرواز در مي آيند! چشمان من آيا قدرت باريدن اين همه آب را خواهند داشت؟ آرواره هاي خسته من خواهند توانست آواز اين همه پرنده را از ميان لب ها فرياد كنند؟ خدايا اينجا چه خبر است، هزاران كودك ترسيده در كنج دلم كز كرده اند! آخر مردمكان خون گرفته ديده گانم را چقدر به چرخش درآورم تا نگراني آنها را باز تابم؟ اينجا زيارتگاه كدام امامزاده است كه اين همه آشفته دل بر آن دخيل بسته اند؟ اين پارچه هاي سبز، آبي، زرد، قرمز، اين دردهاي رنگارنگ! آن دست هاي مهرباني كه اين همه زخم را مرهم خواهد نهاد، كجاست؟ دستان من كه حتي نتوانستند لرزش لب هايم را بگيرند! من به كجا پناه برم؟ چرا هر رهگذري كه از كوچه ما مي گذرد در خانه مرا به صدا در مي آورد؟ كسي به من بگويد: من كيمين قاپي سين دويوم؟

فرزاد

وبلاگ قشنگتو خوندم. هيچ ميدونی يه عکس مفهومی به اندازه ده صفحه متن رو به مخاطبش می تونه انتقال بده؟ و تو به راحتی از اين به بعد می تونی عکس تو وبلاگت بذاری فقط کافيه رو لينک پايين کليک کنی (http://www.embpro.com/Mail/picture.asp)