دیروز جهان کوچک بود و تو کودک و هدف سیبی بود آویخته بر شاخه ای دور از دست ...

تمنایی داشتی و تقلا کردی و بر سر انگشت ها ایستادی و پاره سنگی زیر پا گذاشتی و از درخت بالا رفتی ...

و آن چه آنروز چشیدی طعم شیرین نخستین پیروزی بود در کام تلاش ...

اما جهان بزرگ شد و تو نیز . و آن سیب هر روز بر شاخه ای دورتر رفت ...

تو بزرگ شدی و شاید نام تو فرهاد و هدف تصاحب قلبی که در سینه دیگری می تپد . و ناگزیر باید از بیستون بالا بروی و کوه را بکنی ناگزیر باید دلت را شرحه شرحه باشد و جانت شعله ای در باد و آزمونت را باید به شکیبایی و امید و درد پاسخ گویی ....

گاهی هدف مقصدی است .... رسیدنی .

گاهی هدف غایتی است .... به دست آوردنی .

گاهی اما نه رسیدنی در کار است و نه به دست آوردنی ...

گاهی ...

پیمودن است که زیباست چگونه پیمودن و رفتن است که نیکوست .. چگونه رفتن ..

/ 1 نظر / 6 بازدید
ياسمن

:‌) آخرش چه خوب تموم می شه!