RED LINES

باز هنگام جدایی در رسید

سینه ها لرزان شد و دل ها شکست

خنده ها در لرزش لب ها گریخت

اشک ها بر روی رویا ها نشست

چشم جان من به ناکامی گریست

برق اشکی در نگاه او دوید

نسترن ها سر به زیر انداختند

ماه را ابری بکام خود کشید

تشنه..تنها..خسته جان..اشفته حال

در دل شب می سپردم راه خویش

تا نگریم در غمش دیوانه وار

خلوتی می خواستم دلخواه خویش....

 

امشب یه دفعه ای دلم بدجوری گرفت...وقتی فقط برای چک کردن یه مشت دیسکت

بعد یه سال و نیم ارگ رو روشن کردم....دیدم چه زود گذشت...هنوز یادمه اخرین بار با چه حالی لب تخت نشسته بود ..اروم گوش می داد ..هر دومون می دونستیم که شاید این اخرین بار باشه و بود...حالا اون دیگه نیست...

 

روحش شاد....

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸۳ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ توسط Elham نظرات () |