RED LINES

سراپا درد ، افتادم به بستر

تب تلخی به جانم آتش افروخت،

دلم ، در سینه ، طبل مرگ میکوفت،

تنم ، از سوز تب ، چون کوره می سوخت،

 

ملال از چهره مهتاب می ریخت،

شرنگ ، از جام جان ، لبریز می شد،

به زیر بال شبکوران شبگرد،

سکوت شب ، خیال انگیز می شد.

 

چو ره گم کرده ای در ظلمت شب،

که زار و خسته واماند ز رفتار

ز پا افتاده بودم ، تشنه ، بی حال

به چنگ این تب وحشی گرفتار

 

تبی آن گونه هستی سوز و جانکاه

که مغز استخوان را آب می کرد

صدای دختر نازک خیالم

دل تنگ مرا بی تاب می کرد:

 

- " بابا ، لالا نکن ! " فریاد می زد

نمی دانست بابا نیمه جان است

دختر کوچکم باور نمی کرد

که سر تا پای من آتش فشان است

 

مرا می خواست تا او را ، به بازی

چو شب های دگر ، بر دوش گیرم.

برایش قصه شیرین بخوانم

" به پیش چشم شهلایش بمیرم ! "

 

- " بابا ، لالا نکن ! " می کرد زاری

به سختی بسترم را چنگ می زد

ز هر فریاد خود ، صد تازیانه

بر این بیمار جان آهنگ می زد.

 

به آغوشم دوید از گریه بی تاب،

تن گرمم شراری در تنش ریخت!

دلش از رنج جانکاهم خبر یافت،

لبش لرزید و حیران در من آویخت.

 

مرا با دست های کوچک خویش

نوازش کرد و ، گریان ، عذرهاگفت

به آرامی چو شب از نیمه بگذشت،

کنار بستر سوزان من خفت!

 

شبی بر من گذشت آن شب ، که تا صبح

تن تبدار من ، یک دم نیاسود

از آن با دخترم بازی نکردم

که مرگ سخت جان ، همبازیم بود!

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٤ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ توسط Elham نظرات () |