RED LINES

      جماعت!

 

         من دیگه حوصله ندارم ..

          

به "خوب " امید و از " بد " گله ندارم…

 

گر چه از دیگرون فاصله ندارم،

 

      کاری با کار این قافله ندارم..!

 

کوچه ها باریکن ، دکونا بستن…

 

      خونه ها تاریکن ، طاقا شکستن…

 

از صدا افتاده تار و کمونچه…

 

      مرده می برن ..کوچه به کوچه…

 

 

        وقتی دور و برمون رو نگاه می کنیم ..جای خیلی ها خالیه..نه ؟ تا حالا زیاد پیش اومده که فکر کنیم..حالا کجان ؟ یا دارن چیکار می کنن..ولی ..نمی دونم ..شما ها تا حالا به این فکر کردین ..این غریبه های اشنا موقعی که نا خواسته ما رو تنها می ذارن به چی فکر می کردن ؟ می ترسیدن ..یا..

       نمی دونم.. همیشه از وقتی کوچیک بودم تا حالا از پاییز خوشم نمی اومده..یه پاییزی که پاییز رو دوست نداره!! شاید چون هوا زود تاریک میشه و دل ادم می گیره..شاید به خاطر سرما و اینکه رابطه خوبی باهاش ندارم!!!..شایدم چون خیلی ها تو این فصل راه سفر بی بازگشت رو در پی گرفتن..شایدم فقط به خاطر عوالم بچگی..!!

      بگذریم...این چند خط رو فقط به خاطر همه  کسایی توشتم ..که رفتن و به خاطره ها پیوستن..ولی  جاشون تا ابد پیش ما ها خالیه...

 

     

 

نوشته شده در جمعه ۱۳ آذر ،۱۳۸۳ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ توسط Elham نظرات () |