RED LINES

 

ادامه...

 

     نسیم بهار  وزیدن اغاز کرد و هوا سرشار عطر چلچله هایی شد که به سوی مزرعه بال می گشودند. و ذهن مزرعه از امید پرواز پروانه های سبکبال، رنگین گشت.

 

***

     اینک در استانه بهار، مترسک، بی کلاه و قبا، استوار بر جای خویش ایستاده بود و دست لطیف نسیم پوست عریانش را نوازش می کرد .

 

***

     و افتاب، زنگار از وجودش می زدود که ناگاه حس کرد چیزی در اوندهایش حرکت می کند و صدایی در اندرونش می پیچد .

 

***

     سراپا گوش شد، گویی دوباره ضربان اهنگین قلب زمین را می شنید. به دقت در خویش فرو رفت. اری، اوندهایش عبور شیره را جشن گرفته بودند و این اهنگ قلب زمین بود که در جانش طنین می افکند.

 

***

     هر چه بیشتر در خویش فرو می رفت به پدیده های شگفت اور تری پی می برد. کمکم در می یافت این ریشه ها بودند که معجزه اسا و به یمن عشق روییدند و چنگ در دل خاک فرو بردند. اری این ریشه ها بودند که به هنگام رویش باد خزان و هجوم سرما و بوران زمستان او را قوت بخشیدند تا بایستد و انگونه سخت مقاومت کند. و نیز اندک اندک در می یافت که حال این ریشه ها هستند که به شوق بازگشت کاکلی، با حلول بهار، هر لحظه بیشتر در دل زمین فرو می شوند و هر لحظه، او را بیشتر با خاک در می امیزند.

 

***

      اما هنوز به واقع نمی دانست در وجودش چه شگفتی عظیمی روی داده است. تا پس از بارش اولین باران بهاری، وقتی جوی دوباره پراب شد و همانند اینه ای در مقابلش روان گشت، و او دیگر بار خویشتن واقعی را در اب دید، معجزه عشق را باور کرد. اری ان زمان که به چشم خود در یافت مترسکی نیست بیقواره، که بازتاب شکوه نهالی است سراپا غرق جوانه، وجودش، وجود سبز و پرطراوتش سرشار انتظار گشت. انتظار لحظه ای که دوست بیاید.

 

***

    و او سر انجام باز امد...

               همچنانکه که گفته بود، زودتر از همه پرندگان...

                                امد تا باز بر شانه اش بنشیند، اما مترسک را نیافت...

 

***

 

ادامه دارد...

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ آذر ،۱۳۸۳ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط Elham نظرات () |