RED LINES

ادامه...

 

      روزگار بدین منوال می گذشت،برای کاکلی با شادی اما لبریز ابهام و رمزی ناگشودنی، و برای مترسک به خوشی اما اغشته به درد فراقی که می دانست از ان گریزی نیست. و سرانجام تابستان به پایان رسید. پرندگان اماده رفتن شدند. و کاکلی نیز که ناگزیر بود از رفتن، اخرین نغمه اش را خواند و در گوش او نجوا کرد:

 

" با بهار خواهم امد، قبل از تمام پرنده ها باز خواهم گشت."

 

     و مترسک گریست و گفت:

 

" اه کاکلی، کاکلی عزیز! من هرگز بهار را نخواهم دید، من اولین مسافر بادهای خزانم."

 

     اما صدایش چون همیشه در اوندهای خشکش گره خورد و به گوش کاکلی نرسید و او پر کشید و رفت...

 

***

 

     اندک زمانی بعد،

           باد خزان از راه رسید،

                           سرد و گزنده،

                               ویرانگر و مهاجم .

 

***

 

     باد کلاه مترسک را با خود برد، قبا را بر تنش درید، قامتش را هزاران بار خم کرد، به قصد ان که او را از جای بکند، اما بی فایده بود، که هر بار مترسک با اراده ای اهنین می گفت :

 

"نه، مرا نمی تواند با خود ببرد چون بهار بیاید، کاکلی باز خواهد گشت، می دانم."

 

***

 

     مقاومت می کرد، سخت مقاومت می کرد و همچنان بر جای خویش می ماند، گویی در خاک چنگ فرو کرده باشد، انگار به شکلی معجزه اسا به زمین وصل شده باشد. انقدر ایستادگی کرد تا سرانجام عمر خزان به سر امد.

 

***

 

     و پس از ان زمستان از راه رسید. اما او باز هم صبورانه عزم تحمل ان روزهای خاکستری و ان شبهای سرد و سیاه را داشت.

 

***

 

     مادامی که سنگینی برف را بر گرده هایش حس می کرد و قامتش زیر بوران می لرزید و تا می خورد با خود می گفت:

 

" باید تحمل کرد، باید ایستاد، نباید در هم شکست، چون بهار بیاید، کاکلی باز خواهد گشت، می دانم."

***

 

تا که سر انجام عمر زمستان نیز بسر امد.

 

 

ادامه دارد….

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢ آذر ،۱۳۸۳ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ توسط Elham نظرات () |