RED LINES

ادامه...

 

     طنین ترانه اش در مزرعه بذر سکوت می پاشید. همه در بهت فرو رفته بودند و خاموش او را می نگریستند که همچنان بر ان قامت ناسازگار نشسته بود و اوازش را عاشقانه از شانه او فرو می ریخت.

     سپس همهمه ای ان سکوت را شکست، پرندگان از یکدیگر می پرسیدند:

     

" مگر بر سر درختهای این مزرعه چه امده است که این غریبه برای مترسکی می خواند؟ "

 

***

      ولی کاکلی را با این سخنها کاری نبود، که ان شوق رفته به او باز امده بود و ان حس ناشناخته دیگر بار به زیر پوستش می دوید و توانش می بخشید. اینک باز می توانست تا بالاترین اوج ها یی که تجربه کرده بود به پرواز در اید و در امتداد شوری غریب باز می توانست اوای جویبار نغمه ها را که دوباره در وجودش جاری شده بود، بشنود.

 

***

     و اما مترسک، در ان هنگام که سنگینی پرنده ای را بر شانه خویش حس کرد، لحظه ای به تعجب فرو شد و اندیشید:

 

" این چگونه پرنده ای است که هراسی به دل ندارد و با چنین جسارتی به مترسکی نزدیک گشته است؟ "

 

     و ان دم که جام وجودش را سرشار عطر کاکلی یافت و گرمای پرهای او را حس کرد، حیرت سراپایش را به گونه ای فرا گرفت که فرصتی برای اندیشه های بیشتر نیافت، و چون نغمه کاکلی در گوشش نشست و قامت خشکش را زیر ان سطل و قبا ژنده لرزاند از خود بیخود گشت، انچنان که زمان را از یاد برد .

 

***

     و هنگامی به خود باز امد که نغمه کاکلی پایان گرفته بود. پس از سر شوق فریاد براورد:

 

"  اه کاکلی، کاکلی! سرانجام دیگر بار بر من فرود امدی و نغمه هایت را در گوش جانم سرودی. "

 

     ولی از انجا که می دانست صدایش را توان ان نیست تا به گوش کاکلی برسد، پریشان احوال هزاران بار از خود می پرسید :

 

" اه، اگر کاکلی همچون صدها پرنده دیگر تنها از سر اتفاق گذارش به ان مزرعه افتاده باشد؟ اگر.. ای اگر..."

 

     و با هجوم این افکار وحشتی عظیم بر جانش می نشست .

 

***

 

     اما با گذشت زمان سرانجام دریافت کاکلی به قصد ماندن بر اندام او لانه کرده است. و با این اطمینان، خاطر پریشانش می رفت که ارام یابد. ولی افسوس! کمکم ان اندیشه ای که در گذشته ها تسلی بخش دلش بود، به ازارش برخاست. همواره صدایی از درون به او می گفت:

 

" مترسک ! لحظه های سعادت ویران می شوند. از یاد مبر که پاییز در راه است و تو اولین مسافر بادهای خزانی. "

 

     و او در دل می نالید:

 

" می دانم، می دانم، روزهای جدایی دیگر بار از راه خواهند رسید. "

 

ادامه دارد...

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه ٢٩ آبان ،۱۳۸۳ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط Elham نظرات () |