RED LINES

ادامه...

      چه بساکه در خاکستر غمبار روزهای بی عبور عمر..از خویش پرسیده بود:

"ایا دیگر بار پریشانی گیسوان سبزم را در گذر باد خواهم دید؟

 ایا دیگر بار راز منور افتاب را از میان شاخه های انگشتانم غربال خواهم کرد؟

 ایا دیگر بار طنین ضربان اهنگین قلب زمین را در اوندهایم جشن خواهم گرفت؟"

***

    و بارها در کسالت سیاه شبهای تنهایی خویش..در دل نالیده بود:

"اه کاکلی..کاکلی! ایا دیگر بار از پرواز بلند خویش بر من فرود خواهی امد و نغمه عشق را در گوش جانم خواهی سرود؟و من ایا دوباره نوازش گرم پرهای تو را تجربه خواهم کرد؟"

***

   و کاکلی اما که نمی نشست به قرار مگر بر شاخه محبوب خویش و نمی خواند به عشق مگر برای خاطر او..ان روز وقتی از پرواز همیشگی بازگشت و او را نیافت..اوار سیاه و سهمگین تمام غصه های جهان بر دل کوچکش فرو ریخت.تورم قلب وحشتزده خویش را در گلو حس می کرد و بالهایش هر یک چون کوهی..بر جثه کوچکش سنگینی می کردند.

***

بی اختیار فریادی از سر درد کشید..انچنانکه در تمام دشت پیچید.

***

و بعد ان سکوتی محض بر همه جا حکم فرما شد.همه خاموش او را می نگریستند.

***

و او همچنان بهتزده و نالان بر سینه اسمان که اینک از غم او خاکستری بود..می چرخید و می چرخید.

***

تمام شاخه های ان چنار مهربان و همه درختان ان دشت صمیمی که اوازش را دوست می داشتند..او را به خود خواندند.اما صدایشان در پریشانی ذهن اشفته او گم می شد.

***

کاکلی ان شب را بر شاخه ای نشست..اما بی قرار و بی تاب.گریان سر به زیر بال فرو برد.دیگر..صبح فردا را انتظار نمی کشید.اما صبح چون همیشه از راه رسید و دشت به عادت..روز نقره گون خویش را اغاز کرد.کاکلی دیر زمانی پریشان و اندوهگین بر جای ماند.تا سر انجام دریافت او نیز باید زندگی را از سر گیرد.امادیگر نه در پروازش شوقی بود و نه در کلامش اهنگی.پرواز می کرد اما نه به ان اوج که باید..نغمه می خواند اما نه چنان که اوازش به دل نشیند.

***

چندی را نیز بدینسان در دشت سپری کرد.. اما بیقراری او را پایانی نبود.

***

پس روزی از روزها اهنگ سفر کرد..به این امید که شاید دمی بیاساید..بال به سوی افق های دیگر گشود و هر لحظه از دشت پر خاطره اش دور شد دور و دورتر.

***

شامگاهان به هر کجا می رسید بیتوته می کرد و دیگر روز با طلوع افتاب دوباره پرواز بی هدف خویش را به جانب افق های ناشناخته از سر می گرفت.

هیچ مقصدی در سر نداشت.در پروازش اوج نبود..تنها رفتن بود..رفتن..و نغمه هایش همچنان خالی از شور بود و تهی از عشق.

***

 

ادامه دارد...

 

نوشته شده در پنجشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸۳ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط Elham نظرات () |