کم کم یاد خواهی گرفت تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دوست و زنجیر کردن یک روح را اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر و یاد میگیری که بوسهها قرارداد نیستند و هدیهها، معنی عهد و پیمان نمیدهند. کم کم یاد میگیری که حتی نور خورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد. یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی که محکم باشی پای هر خداحافظی یاد میگیری که خیلی میارزی هیچکس ویرانی ام را، حس نکرد وسعت تنهایی ام را، حس نکرد در میان خنده های تلخ من، گریه ی پنهانی ام را، حس نکرد در هجوم لحظه های بی کسی، درد بی کس ماندنم را، حس نکرد آنکه با آغاز " من "، مانوس بود لحظه ی پایانی ام را حس نکرد
حاصل عشق مترسک به کلاغ ، مرگ یک مزرعه است ... آنگاه که غرور کسی را له می کنی، می خواهم بدانم، حس می کنم مثل یه عروسک خیمه شب بازی شدم ، اجازه دادم هر کی ، هر طور که دوست داره بازیم بده
روی هر شانه، سری وقت وداع می گرید سر من وقت وداع، گوشه دیوار گریست می دونم باز هم همین روال ادامه داره و برای کسی مهم نیست راستش از کمال طلب بودن یا نظم بیش از حد و بی اشتباه بودن کلافه شدم!!! این چیزهایی که گفتم تعریف نیست ، بر عکس یه نوع شکایته از خدایی که آدمی رو جایی به دنیا آورد که هیچ وجه مشترکی با اون نداره و تمام خصوصیاتی که اگه جای دیگه مزیت بزرگی محسوب می شد ، اینجا فقط به نوعی باعث تمسخر می شه ! یا ازت متنفرن چون آیینه اشتباهات اونهایی، یا بهت می خندن چون به چیزی فکر می کنی که بود یا نبودش اصلا اهمیتی نداره ، یا بی تفاوت سعی می کنن برات توجیه بیارن ... خوب ! حالا آدمی که حتی اگه خودش اشتباهی رو مرتکب بشه با سخت گیری بر خورد می کنه تا دیگه پیش نیاد باید خوشحال باشه از به دنیا اومدن تو این شرایط ؟! از همه دوستام که به نوعی با این خصوصیات من برخورد داشتن و کلافه شدن معذرت می خوام ، حق با شماست این منم که اشتباه ام !!! صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناک تر ولی از این دو دردناک تر این است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش !!
آدمی تنها انچه را که می دهد ، باز می ستاند زندگی بازی بوم رنگهاست ...
بیچاره قلوه سنگی که از دست کودکی به سوی پرنده ای پرتاب می شود .. مانده بر سر دوراهی ... دل کودک را بشکند یا بال پرنده
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای
خوشبختی خودت دعا کنی؟
نوشته شده در شنبه ۱ امرداد ،۱۳٩٠ساعت
۱۱:۳٤ ق.ظ توسط Elham نظرات () |
نوشته شده در سهشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٩ساعت
٩:۱٤ ب.ظ توسط Elham نظرات () |
نوشته شده در جمعه ٥ آذر ،۱۳۸٩ساعت
٢:٠٩ ق.ظ توسط Elham نظرات () |
نوشته شده در شنبه ۸ آبان ،۱۳۸٩ساعت
٧:٤٧ ب.ظ توسط Elham نظرات () |
نوشته شده در دوشنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٩ساعت
٦:۳۳ ب.ظ توسط Elham نظرات () |
نوشته شده در چهارشنبه ٦ امرداد ،۱۳۸٩ساعت
۱٢:۱٧ ق.ظ توسط Elham نظرات () |
نوشته شده در سهشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٩ساعت
٩:٢٠ ب.ظ توسط Elham نظرات () |
نوشته شده در یکشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٩ساعت
۱٢:٠٢ ق.ظ توسط Elham نظرات () |
نوشته شده در شنبه ٥ تیر ،۱۳۸٩ساعت
٢:۱٤ ب.ظ توسط Elham نظرات () |
نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٩ساعت
۱٠:٤٠ ب.ظ توسط Elham نظرات () |

